هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

پیشرفتهای شیرین زبون خونه ی ما

فدای دختر نازم بششششمممممممممممممممممممممممممم نفسسسسسسممممممم شیرین زبون مهربونممممممممم اینروزا خیلی واضح کلمات رو میگی و کلی پیشرفت کردی منو که به اسم صدا میزنی  مهتـــــــاااااااااااااا اسم عروسکهاتم خوب میگی : نی نی , اِیینا (الینا) , نَتَ (نسترن) , آجی رو خوب میگی  متین رو واضح و خوشگل میگی قربونت برم آب, آیو (آلو) , ایتا (کتاب) ,نَگِ (نرگس) , دایی , ماجی (ماژیک), میدا (مداد) , موجه(مورچه) , وقتی چیزی رو میخوای خیلی خوششششششششششگل میگی بِدِّش (تشدید رو داری) غذا میخوای یا میگی عدا یا نام نام     .: هدیه ای از طر...
31 تير 1393

شبهای قدر

عزیز مامان زیباییه رمضون همش به همین سه شبه شبهای قدر ... بزرگیش رو نمیتونم درک کنم انگار در من نمیگنجه هر وقت میخوام درست حسش کنم انگار بدنم برام تنگ میشه دلم میخواد پرواز کنم برم به آسمونا اون بالا بالاها... اما زمینیتر از این حرفام... دخملیه نازم توی این روزها و شبها شما هم قدم به قدم با ما بودی شب نوزدهم رو تا ساعت دو بیدار موندی و بازی میکردی اما حواست به ما بود .جایی نرفته بودیم و پای تلویزیون نشسته بودیم شب بیست و یکم اومدی کنارم نشستی و آروم خوابیدی ودیشب شالمو سر کردی و کتاب دعا رو دستت گرفته بودی و زیر لب زمزمه میکردی قربون خدا برم به حق خیلی به ما نزدیکه و تو دل همه هست ... ماییم که نابینا و ناشنواییم دخ...
31 تير 1393

نوزده ماهگی دخملی و افطاری

عزیز دل مامانی چقدر زود زود داری بزرگ میشی فورا نوزده ماه گذشت .. انگار همین دیروز بود منتظر بودم بدونم نی نی من جنسیتش چیه دختره پسره مشهد رفتیم و خوش گذروندیم همون روزهای اولی که خدا تو رو به ما هدیه داد مهمون امام رضا شدی ... این روزا خیلی دلم هواشو کرده دوست دارم اون جنین کوچولویی که حالا نوزده ماهه شده و ماشالا هر روز بزرگتر و داناتر میشه ببریمش پابوسش خوشگلکم این شبها همش تو مهمونی و اینور اونوریم و معمولا تا یک شب بیرونیم جمعه شب بود که مهمونی داشتیم تقریبا 120 نفر بین اینهمه جای مامان و بابام و داداشامو خواهرام پیدا بود خیلی غصه خوردم اما تمام فامیل بودن و خوش گذشت کلی استرس داشتم و نگران بودم اما شما خ...
23 تير 1393

نقاش باشیه خونه ی ما

ووووووووووووووووووووووووی زندگیــــــــــــــمممممممممممم عشقمممممممممم دخمل هنرمندم دوستت دارممممممممممممم هزار هزار هزار تااااااااااااااااااا چند روز پیش به اتفاق بابایی رفتیم یه سر خانه کاشانه .طبق معمول راه افتادی و شروع کردی به گشت و انتخاب وسایل مورد علاقت چشمت خورد به ماژیک ... خلاصه اصرار که اَ اینااااااااااا ... ما هم برات خریدیمش به اضافه ی یه کیف عروسکی و یه کیف دستی و یه جا مدادی دیگه واسه ماژیکات رسیدیم خونه تا لباسات رو عوض کردم  فورا رفتی سراغ نقاشی ... چند دقیقه بعد اومدم سراغت دیدم بعلـــــــــــــــــــهههههههههههههه به خلق اثر هنری پرداختی و رو تختی و کرده بودی بوم نقاشی ... ای...
23 تير 1393

دومین تجربه ی شنا

عزیز دلـــــــــــممممممممم خوشگلکممممممم عشقمممممممم بازم رفتیم شنا اینبار مهمان گروه کوهنوردی بابا بودیم و با خانواده ی اعضا گروه افطا رو رفتیم کنار رودخونه (کت پادگان قدس) عجب جای خوشگل و تمیز و دنجی بود با خانومها زود اخت شدم و شما هم با بچه ها انگار همه همبازیهات بودن تا حالا بابایی استخرت رو نیاورد اما بابای یکی از بچه ها استخر بزرگی آورده بود و اونو باد کرد و همتون پریدین توش و کلی آب بازی کردین شما هم به تقلید از اونا آب پاشی میکردی و منو حساب خیس کردی خوشگلک شیطونم اونجا کلی خواستگار برات پیدا شد و هر کی میخواست یه جوری نظرت رو جلب کنه اما قربون دختر سنگین و متینم بشم که هیچ توجهی بهشون نمیکردی و فقط میخواست...
15 تير 1393

خوش به حال شدن شیطونک

گل مامانی عسلم شیرینم خوشمزه ی مـــــــــــــــن فدات بشم روزی هزااااااااااااااااااار بار چند شب پیش رفته بودیم پلاسکو برای خرید... هر بار میریم شما گیر میدی به ماشینهای بزرگی که تو مغازه هست عاشق موتور و ماشین و دوچرخه هستی بابایی تصمیم گرفت یکی برات بخره تا خوشحال بشی . اونشب ماشین مورد نظرمون یافت نشد فرداش اومدیم... اینبار یه چیز دیگه دیدی و نظر شما و البته ماروبه خودش گرفت اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟ تاب تاب عباسی عشششششششششششق شما تصمیم بر این شد برات تاب بخریم چون خیلی دوست داری اما هر مغازه میرفتیم یه دونه داشت اونم واسه نمونه بیرون بود حالا ساعت چنده ؟ 1:30 بامداااااد تا اینکه صبح همون روز که میشه سه شنبه ای...
12 تير 1393

پیشرفتهای خانوم گل

چی بگم از کارات عزیز دل مامان شیرین زبون و بلااااااااااااااااااا شیرین و خوشمزه یکی از کارای خیلی مهمی که یاد گرفتی اینه که یه مدت میشه تو خونه پوشکت نمیکنم فقط یه بار بردمت روی لگن نشوندمت و بهت گفتم جیش داشتی بدو بدو بیا و بشین اینجا .شما هم فورا گرفتی چی میگم قربونت برم باورم نمیشد اما اینکار شد و حالا شما خیلی کم پوشکی و حتی وقتی که پمپرز هستی و جیش داری فورا میگی مامان جیش و میدویی میری رو لگن میشینی این که برام آسون بود موندم شماره 2 رو چطوری یادت بدم که خودت رو کثیف نکنی .. همچنان عاشششششق نقاشی هستی و دیگه از خط خطی دایره میکشی و شکلهای بسته وگاهی سعی میکنی داخلشونم رنگ بزنی نقاش کوچولوی ماماااااااااااانــــــــ...
9 تير 1393

کلمات جدید

قربونت برم شیرین زبونم عسلــــــــــــــممممممممممممم هر روز خوش صحبت تر و ماهر تر میشی تو حرف زدن وااااااااااااااااااااااااای که وقتی خودتو برام لوس میکنی و با ناااااااز و عشششششششوه صدام میزنی و میگی مامانــــــــــــممممم آآآآخ اونوقته که دوست دارم پروااااااااز کنم برم تا دل آسمون و فریاد بزنم خدایاااااااااااااااا شکرتتتتتتتت گل مامانی کلی کلمه یاد گرفتی که من فراموشم میشه بنویسم جدیدا میگی : مهتاب = مَتتا عبداله = عَدآیی آلو = آاو انگور = اَنو گیلاس = اَ اونا هلو = اویو عزیزم = عدیدَم باشه= بادِه بازنمیشه = با نِ نقاشی = ...
9 تير 1393

روزهای زیبا

بازم رمضان به بـــــــــــه , بازم عطر خوش بازم حال خوش بازم روزهای خوش رمضان رو خیلی دوست دارم خیلی قشنگه زیباییش غیر قابل وصفه باهاش عشششششششششق میکنم گل مامانی انگار شما هم متوجه این چیزها شدی انگار میدونی ماه روزه چیه ... بابا رو میبینی که غذا نمیخوره شما هم میل نداری و انگار میخوای روزه باشی قبول باشه خانوم کوچولو   جمعه قبل از ماه رمضون بود که رفتیم استخر باغ عمویه هلیا به اتفاق خانواده خاله منصوره و فریبا و مادر جون و عسل برات خیلی جالب بود آخه تجربه ی اولت بود اولش دوست نداشتی خیس بشی فکر کنم بخاطر سردی آب بود ... استخرت رو برده بودیم اونجا و داداشیها برات پرش کردن کمی که گرم شد و بازی کر...
9 تير 1393

واکسن هجده ماهگی

گل نازم بعد از یک هفته تاخیر بخاطر بیمار بودنت دو روز پیش رفتیم بهداشت و واکسن هجده ماهگیت رو زدی دایی منصور که روز قبلش اومده بود ما رو رسوند و وقتی آمپول رو دیدی فهمیدی که قراره دردت بیاد و خواستی فرار کنی وقتی خانومه اولین واکسن رو تو دستت زد جیغت بلند شد و درحالی که گریه میکردی لابلای جیغات دایی رو با چنان سوزی صدا میکردی که انگار فرشته ی نجاتته دومی رو که زدی اونم تو پات بمیرم برات دیگه گریه ات شدید شد و اشک منم درآوردی چنان ناله میکردی که نگو صبحش بد نبودی و با دیدن دایی همه چی یادت رفت اما از عصر درد و تب به سراغت اومد که هنوزم رهات نکردن نامردا از درد پات میلنگی و میترسی پات رو درست و محکم زمین بذاری امروز با ...
4 تير 1393
1